در «باغِ علم»🌳، گُلی گُم‌کرده‌ام، می‌جویم او را… 🌹

بسم الله الرّحمن الرّحیم

🖥️ پیش‌نوشت: در جهان مدل‌های بزرگ زبانیِ هوش مصنوعی، این متن از قلب و با قلم یک انسان نوشته شده است.

🏛️ 13 سال پیش، جوان لاغری بودم که تازه از فشار کنکور رها شده و پلاک‌های دردناک اُرتودنسی، صحبت کردن را برایم دشوار می‌کرد. من همراه با اوّلین جمع دوستانۀ دانشگاه‌ -که تا امروز دوستشان می‌دارم- در تمیزکاری دفتر بسیج، نامش را برای اوّلین بار به عنوان رئیس دانشگاه شهیدبهشتی ‌شنیدم. دفتر بسیج دانشجویی دانشکدۀ مدیریت و حسابداری، که بعد از حوادث سال 88 قفل شده و خاک گرفته بود.

پس از آن گاه‌گداری آن بالا -در پاییز و زمستان‌های جنگل‌های اوین- در مسجد دانشگاه می‌دیدمش. همیشه دو نفر همراهش بودند که سمت چپ و راستش می‌ایستادند و من مانند خیلی از دانشجوها فکر می‌کردم این همراهی چیزی از نوع تشریفات است. احتمالاً پیش هم می‌آمد که با فاصلۀ نزدیک از هم نماز می‌خواندیم یا می‌نشستیم.

بعد از یکی دو سال که کم‌کم با بحران‌های جداافتادگی از فارغ‌التّحصیلان دبیرستان علّامه حلّی و قصّه‌های از پیش‌نوشتۀ سمپاد کنار می‌آمدم، رتبه اولی‌ام در رشته-گرایش تثبیت می‌شد و سعی می‌کردم با نوشتن یادداشت‌های اجتماعی مختلف در نشریات دانشگاه و نشریات بین‌دانشگاهی، گره‌های ذهنی مشترک با هم‌نسلانم را بیان کنم و خودم را پیدا کنم.

🤍 اواخر دوران کارشناسی و در آستانۀ ازدواج، خانوادۀ همسرم جهت انجام تحقیق، مستقیماً سراغ دفتر رئیس دانشگاه رفته بودند! و احتمالاً این اوّلین باری بود که نام من به نظر او می‌رسید. من از همه‌جا بی‌خبر بودم تا طیّ روزهای بعد اساتید دانشکده، رفقا و مدیر آموزش دانشکده، مرا که می‌دیدند، لبخند متعجّبی می‌زدند و می‌پرسیدند که چه‌کرده‌ای که همه از کار و بارت می‌پرسند.

پس از عقد، روزی به دفترش دعوتمان کرد؛ یک روز آفتابی، در ساختمان ریاست، پشت درِ دندان (در جنب دانشکدۀ دندان‌پزشکی)، در اتاقش که نمای قشنگی به حیاط دانشگاه داشت، نیم‌ساعتی برای ما دو تا دانشجوی کارشناسی اوّل راه، وقت گذاشت و پدرانه توصیه‌هایی کرد. اصل حرفش این بود که استوار و ثابت‌قدم، درس بخوانید و برای درس خواندن از کمبود رزق نترسید. می‌گفت که من در دوران دانشجویی در همین دانشکده (دانشکدۀ علوم‌پایه) کارِ دانشجویی می‌کردم و درس می‌خواندم. می‌گفت از زندگی مشترک، صاحب فرزند شدن، کار کردن و تحصیل هم‌زمان نترسید که خدا کمک‌کنندۀ این‌جور زندگی‌ها است. راه نجات را در علم می‌دید و پیمودن این مسیر را بر دوش ما می‌گذاشت.

📚 زمان گذشت و او از ریاست دانشگاه به آستان قدس رضوی رفت و من هم برای تحصیل دکتری، به دنبال هدف‌ها و آرمان بلندتری، به دانشگاه دیگری رفتم و گاهی مجلس توسّلی توفیق دیدارش را برایم میسّر می‌کرد؛ تا چندسال بعد، روزی مجدّداً مرا در دفترش با چند پوشۀ پُر از مقاله‌ها و کتابی که نوشته بودم، طرح‌های پژوهشی‌ام، رساله‌ای که سه‌سالی عمر پایش صرف کرده بودم، چندین و چند ایده که احتمالاً هر جوانی در سنّ و موقعیت من می‌توانست داشته باشد، و مقدار زیادی ذوق و شوق، به حضور پذیرفت. از آن روز بود که وظیفۀ نسبتاً سنگینی را -احتمالاً برای آزمودنم- به من سپرد و امروز که با چشمی اشک و چشمی خون این‌ها را می‌نویسم، درک می‌کنم که شاید این وظیفه، به چنین امروزی مربوط می‌شد.

🖋️ روز اوّل که بنا شد کنارش حضور پیدا کنم، یک سررسید سبز چاپ آستان قدس رضوی را به من هدیه داد و در یک کلام به من گفت: «بنویس!» بنا شد تلاش کنم تا با نگاه مدیریت دانش (تبدیل دانش ضمنی به صریح)، و چارچوب مدیریت سیستم‌ها (نظام‌سازی و تفکّر سیستمی)، آن‌چه را در جلسات -به‌ویژه جلسات نظریه‌پردازی- بیان می‌کند، بنویسم، مرتّب کنم، مستند سازم و به خروجی‌هایی تخصّصی‌تر از یک صورت‌جلسۀ کلاسیک تبدیل کنم. این‌گونه خداوند، نمی‌دانم به استجابت کدام دعای خیر، مدّت کوتاهی -آه که چه‌قدر کوتاه- به من فرصت هم‌نشینی و هم‌سفری با او را بخشید.

در تمام این مدّت، من تلاش می‌کردم زیر بار سنگین دانش عمیق و گسترده، و شعاع فراگیر مدیریت و رهبری پُرجذبه‌اش خم نشوم. با دقت گوش می‌دادم، به شدت می‌خواندم، در لحظه جست‌وجو می‌کردم تا بفهمم و عقب نمانم. برای ما علوم انسانی‌ها، شبیه این است که بخواهی تمام مراحل تحلیل کیفی را در طرح‌های پژوهشی متفاوت، در یک لحظه انجام دهی!

🧪 در غم فراوان امروز، باید خوشحال بود که جایی برای مجیز و اغراق باقی نمانده است؛ پس سؤال اصلی این است: چه‌طور می‌شود یک‌نفر در عصر ما، با وجود این پیشرفت‌های چشمگیر، از اکثر رشته‌های علمی دانشگاهی و غیردانشگاهی (مثل علوم قدیم و فلسفه و علوم اسلامی)، سردربیاورد و مبانی‌شان را ادراک کرده باشد؟

علم و دانش مثل موم، در دستِ فکرش نرم بود. من شاهد گفت‌وگویش با اساتید تمام و خبرگان رشته‌ها و تخصّص‌ها و مدیرها و رئیس‌ها و وزرا و وکلا و علمای مختلف بودم. با فروتنی‌ای که برای من قابل پنهان کردن نبود، سرآمدی‌اش را در فیزیک و کوانتوم، در علوم کامپیوتر و فناوری اطلاعات، در زیست‌شناسی و شیمی، در کشاورزی و مهندسی‌های کاربردی، در پزشکی و علوم سلامت، در مدیریت و برنامه‌ریزی راهبردی، در فقه و تفسیر قرآن، در ادبیات فارسی و عرب، در زبان انگلیسی و روسی، و در نگریستن به همۀ این شاخه‌ها و برگ‌ها، به عنوان درخت تنومند و گره‌گرۀ علم، می‌دیدم. اگر هرکس بر شاخه‌ای نشسته بود، او باغبان مسلّط درخت بود و هَرَسش می‌کرد و آبش می‌داد و میوه‌اش را می‌چید.

💫 برای من همیشه واضح بود، هست و خواهدبود، که مگر می‌شود بدون آن‌که قوّۀ روحی و توان غیرمادّی خاصّی در ذهن و عقل داشته باشی، تسلّط شگفت‌انگیزی به تمام این رشته‌ها، درس‌ها، شاخه‌ها، علوم و فنّاوری‌های روز پیدا کنی؟ به سختی می‌توانم کُنِشش را نسبت به مباحث تخصّصی وصف کنم، امّا مثل این بود که چراغی در دست داشت و به هر سو که آن را می‌گرفت، نوشته‌های روی دیوار غار ارسطو، برایش روشن می‌شد؛ و مابقی، در غُل‌وزنجیر و نابینا، نشسته و منتظر بودند؛ و او خود می‌دانست که این چراغ را در دست دارد و به‌خوبی دستِ سایه‌های عالم مُثُل را خوانده بود.

این‌گونه بود که می‌توانست در آنِ واحد نگران استانداردهای تله‌کابین علوم و تحقیقات باشد، به توسعۀ هرچه بیشتر بذرهای هیبریدی فکر کند، شانس شبکۀ دانشگاه را در طرّاحی و دوخت لباس مدرسه امتحان کند، دست اساتید دانشکده‌های تعلیم و تربیت را در دست مدیرها و معلّم‌های مدرسه‌ها بگذارد، کارخانه‌های صنایع غذایی را بچرخد، به دیدار مراجع برود، آخرین گزارش‌های آژانس‌های علمی را از سراسر جهان رصد کند، با هوش مصنوعی و تعیین تکلیفش در نسبت با آموزش کلنجار رود، از ریال به ریال صورت‌های مالی دانشگاه حساب کشد، به دستگاه شناختی نسل جدید بیندیشد، دنبال غذای سالم و اقتصادی برای دانشجویان و مردم باشد، به فکر کاشت درخت مثمر در محوطۀ سازمان مرکزی دانشگاه باشد، نگران زمین‌های کشاورزی بایر دانشگاه در گوشه‌گوشۀ کشور بماند، ایده‌های محوری تربیتی داشته باشد، سامانه‌های متمرکز مدیریتی را طراحی کند و هزارهزار فکر و ایده و طرح و برنامۀ دیگر که حالا از کاغذهای سررسید سبز و سررسید بعدی و سایر یادداشت‌هایم زنده شده‌اند و اکنون، هم‌زمان با صداهای انفجار و فعالیت پدافند تهران، در فضای پیرامونم رژه می‌روند.

 💔 امروز که دیگر آن جوان لاغری نیستم که سربالایی بلوار دانشجو را از میدان شهیدشهریاری بالا می‌رفت و فکرش را نمی‌کرد که روزی پایش به دفتر رئیس دانشگاه شهیدبهشتی باز شود و در دفتر رئیس دانشگاه آزاد اسلامی مسؤولیتی بپذیرد، امروز که باید حرف خودش را تکرار کنم که در تأکید بر شُکر و ادای حقّ نعمات بارها به من می‌گفت: «خداوند نعمت‌های بزرگی به من داده است»، باید به‌طور رسمی و در حضورش -که احتمالاً این‌ها را از آن بالا می‌خواند یا می‌بیند- شکست خود را در مسؤولیتی که به من سپرد، اعلام کنم. من مگر می‌توانستم جریان آن فکر سیّال و زلال را به بند بکشم؟ اصولاً مگر می‌شود خورشید را نقّاشی کرد؟ مگر می‌شد نقشه‌ای از سرزمین و آینده‌ای که می‌دید، کشید؟ مگر از عهدۀ من برمی‌آمد که چکّه‌های نور را که همه‌جا پراکنده می‌شده‌اند، جمع کنم و نگه‌داری‌شان کنم؟

حالا دیگر به قول خودش، هستۀ اتم شکافته شده و خورشید درون آن آزاد شده است.

در این سفر چندساله که مثل چندثانیه گذشت، بارها آرزو کردم که ای کاش همۀ مسؤولان و مدیران این کشور به همین اندازه برای انجام وظیفه‌شان و برای بهبود اوضاع مردم تلاش می‌کردند. بارها از شدّت خستگی‌ام، خودم را که سعی می‌کردم دنبالش بدوم، سرزنش کردم. شنیدن صدای غرّشش هنگام خراب‌کاری بدخواهانش و شنیدن صدای خنده‌اش در گپ‌وگفت با همکارانش برایم عادت شده بود. برق چشمانش را هنگام پیدا کردن یک راه حل برای یک مسألۀ واقعی فراموش نمی‌کنم. این اخلاقش را که هیچ هدیه و سوغاتی و شکلات و شیرینی‌ای را قبول نمی‌کرد تا مبادا زیر دِین کسی بماند، آن اپلیکیشن قرآن داخل تبلت‌ کهنه‌اش را، اسلایدهایش را که به هیچ‌کس نمی‌داد، و آن شب و روز نشناختنش را که اطرافیان را بیچاره کرده بود، فراموش نمی‌کنم. همیشه به شوخی‌های ریز و درشتش می‌خندیدم؛ شوخی‌هایی که باقی حاضرین عصاقورت‌داده در جلسه یا متوجه‌اش نمی‌شدند یا جرئت خندیدن‌ به‌شان را نداشتند. عاشق یک‌دندگی و زیر بار حرف زور نرفتنش در مقابل آدم‌های ناحسابی بودم. خودش هم می‌خندید و از این چیزها می‌گفت. انگار عامدانه قهرمان قصّه و بازیگر نقش اوّل خاطراتی بود که می‌دانست برای ما باقی می‌ماند.

🥀 رئیس کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین دانشگاه‌ها در این جهان بی‌ارزش، شأن و منزلتی دارند. این به کنار، به عنوان یک شهروند، حریم شخصی و زندگی غیر حرفه‌ای دارند. آن هم به کنار، شبی و استراحتی و خانه‌ای دارند. این روضه برای تمام دانشگاه‌های جهان از اوّلین‌ها تا آخرین‌ها کافی است که ما در گرگ‌ومیش سحر، به دنبال خودکار و کت‌وشلوار و وسایل و مدارک و کتاب‌های رئیس بزرگ‌ترین دانشگاهمان از کف خیابان و از میان پاره‌سنگ‌ها و خاک و خون گشتیم. جدا از جگری که سوخته و دلی که تفتیده، هزار حرف باقی ماند که نگفت؛ هزار حرف باقی ماند که نوشته نشد؛ هزار سؤال باقی ماند که از او نپرسیدم و هزار لبخندش که ندیدم. این به کنار، مگر رئیس کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین دانشگاه‌ها، و بلکه تمامی انسان‌ها، حق ندارند پیکری برای تشییع داشته باشند؟

 ☀️ عاجزم از این‌که واژۀ «شهید» را پشت نام‌ش بگذارم؛ هرچند که نعمات خدا، نزدیک به عید غدیر، بر او که از خانوادۀ سادات بود و به این سیادت می‌بالید، کامل شد. او خودش جزو بزرگ‌ترین نعمات برای من و هزاران جوان مثل من بود که به نحوی از انحاء، مسیر زندگی‌شان را عوض کرد.

من بیدار بودم که ملائکه و احتمالاً رفقای قدیمش او را از این شهر و چند محلّه بالاتر از خانۀ من، می‌بُردند. من در آن نیمه‌شبی که صبح نمی‌شد، چندبار معنای خوف و رجا را با مغز استخوانم چشیدم. آن‌قدر به تدبیرش اطمینان داشتم که چندین‌بار خدا را به اهل‌بیت و اهل ایمانش قسم دادم که برای من نه، برای ایرانش حفظ کند؛ امّا دعا کارساز نشد.

می‌دانم این روزها و شب‌ها تمام خواهند شد؛ چه من باشم، چه نباشم؛ ولی ایران عزیزی که چنین قربانی‌های دُردانه‌ای فدایش می‌شوند، پایدار و سربلند باقی خواهدماند. جان او از جان من هزاران برابر ارزنده‌تر بود و من هزاران‌بار آرزو می‌کردم فدای او و فدای ایران شوم. همین که دیگر صدای انفجار حسّی را در من برنمی‌انگیزد، گواه این است که چه غمی از فقدان ناگهانی او به من عارض شده است.

 🌳 من، محمّدمیلاد احمدی، فارغ‌التّحصیل دانشگاه شهیدبهشتی در زمان ریاست او، عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات در زمان ریاست او، با افتخار، دستیارش در امور مدیریت دانش -بدون هیچ حُکم و هیچ تنفیذی-، و در یک کلام، شاگردش، مُرید مکتب‌ش، دانشجویی از دانشجویانش، کارمندی از کارکنانش و شاید، اگر به من این افتخار را داده باشد، همکاری از همکارانش، روز یکشنبه، 25 خرداد 1404، ساعت 8:00 صبح، با دکتر محمّدمهدی طهرانچی جلسه‌ای پیرامون باغ علم یا Science Park داشتم؛ امّا این جلسه هیچ‌وقت برگزار نشد و من گُلی را در باغ علم گُم کرده‌ام.

بوی خوش گُلِ من، در کلّ باغ علم ایران پیچیده ولی اثری از آن پیدا نمی‌کنم. چند شب است که حتّی اثری از گُل‌برگ‌های گُل من پیدا نمی‌شود.

این‌جا فیض کاشانی به داد زبان الکنم رسیده که گفته است:

گفتم ز گلسِتانت، گفتا که بوی بردی؟!

گفتم گلی نچیدم! گفتا نچیده باشی!

گفتم که در فراقت، بس خونِ دل که خوردم…

گفتا که سهل باشد جورم کشیده باشی…

گفتم جفات تا کِی؟ گفتا همیشه باشد!-

از ما وفا نیاید، شاید شنیده باشی…

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا