بسم الله الرحمن الرحیم
باد بهار، کمی گرما و عطر مبهمی از گلهای وحشی دارد که در بلوارها و پارکهای جنب بزرگراه شهیدستاری روییدهاند. بزرگراه از شمال به میدان سرسبزتر و پُرگُلتری ختم میشود که شهرداری منطقۀ 5، اخیراً کمی کوچکش کرده؛ امّا این تنها تغییر این میدان پُر از دارودرختِ “دانشگاه” نبوده و مهمتر، تغییر نامش بوده است.
برای ما که اینطرف شهر زندگی میکردهایم، تا همین چندسال پیش، میدان دانشگاه و دیوار پُشتی بیمارستان فرهیختگان، نمایی بود که در بازگشت از بازار گلوگیاه غرب تهران میدیدیم؛ با صندوقی پر از گل و گلدان خانگی و احیاناً بوی گلهایی که در فضای خودرو میپیچید. اکنون که بهار رسیده، احتمالاً بازار گل نیز رونقی گرفته باشد؛ افسوس که میدان دانشگاه نامش عوض شده و گلهایی از دست رفتهاند که در هیچ بازار گلی نشانی ازشان نیست.
اردیبهشت انگار قصّهگویی میکند و من پای روایتش مینشینم. از آموزش متوسّطه تا عضویتم بهعنوان هیأت علمی دانشگاه را در 19 سال گذراندهام و در کمتر از 9 ماه، تمام مراکز آموزشیای که در آنها تحصیل کردهام، بمبباران شده و رئیس و اساتید و دانشجویان و همکارانم به شهادت رسیدهاند. با بُغض و غضبی که قابل پنهان کردن نیست، از نو افتخار میکنم که در مدارس علّامهحلّی تهران درس خواندهام که یکیشان در خیابان ایرانشهر، در موشکبارانهای شبانۀ عید، آسیب جدّی دید. افتخار میکنم که کارشناسی و ارشد را در دانشگاهِ ملّیِ شهیدبهشتی درس خواندهام که پژوهشکدههای پیشرفتهاش بمبباران شد و با افتخار بیشتر، به خود میبالم که دکتری را در دانشگاه جامع امام حسین(ع) تحصیل نمودهام که در حملههای مکرّر، دانشکدهها و پژوهشکدههایش از بین رفته است.
از دست رفتن زنان، کودکان، مردمان بیگناه، با وجود همۀ اینها، از بین بردن مدرسه و دانشگاه و اسباب و وسایل کسب و نشر علم و دانش یک ملّت، خباثت ویژهای است. حقیقتاً چه توجیهی برای شک و بحث پیرامون عداوت و سبعیت نظریهپردازان علم و فنّاوری مغربزمین باقی مانده است؟ مانی و بزرگمهر و خوارزمی و بیرونی و خیّام نیشابوری و طوسی و فارابی و ابنسینا و سهروردی و رازی و اهوازی و شیرازی و میرداماد و ملّاصدرا و حتّی حسابی و میرزاخانی از آن بالا گهوارۀ علم و تمدن را مینگرند و قضاوت میکنند.
در این بهار خنک و سوگوار، اردیبهشت قصّهگو، لبخند هم میزند. شاید بهخاطر روز معلّم -که پانزدهسالی میشود با آن زندگی کردهام- و شاید هم به حمایت از همین گلهای وحشی و اهلی (خانگی) که گوشهوکنار شکفتهاند و میدرخشند. در این بوستان خونین، جای گلهای زیادی هم خالی است که فراوان داغدیدگانی گلهای گمشدهشان را در آن میجویند.
اردیبهشت که میگویند نامش این شده چون زمین در آن همانند بهشت میشود، جز قصّهگویی و لبخند زدن برای آدمهای معمولی مثل من، گویا قصّۀ گلهای گُلاب را هم تکرار میکند.- آن گلهای سرخِ بزرگِ عطرآگینی که بوی گلابشان همۀ باغ را فرامیگیرد. مثلاً این باغِ ایران، گل ارزنده و بیهمتایی داشت که سالها دانشگاه شهیدبهشتی را با آن بهارهای دلرُبایش -که رونق افزونی به آن پارک جنگلی میبخشید- اداره کرد و از اقبال بلندم، من هم همانزمانها آنجا دانشجو بودم. بعد پیش امام رئوف(ع) رفت و -من که ندیدم امّا حتماً- بهتکرار دستهگلهای تازه و سرسبدِ بالای کنگرههای ضریح را از نزدیک تماشا کرد و حظ بُرد. این اواخر نیز با تمام عشق و علاقهای که به گیاهان و رویش و کشاورزی و گل و میوه و بوستان داشت، چندسال دانشگاه آزاد را اداره کرد. دوباره از اقبال بلند من بود که فرصت یافتم همکارش باشم و از نزدیک، در چندین و چند سفر و رویداد و نشست و مجلس، کنارش حضور یابم. وقتی از زمینهای کشاورزی بایر، گلخانۀ گیاهان زینتی، آزمایشگاههای بذر هیبرید و میوۀ مادری بازدید میکرد، و هنگامی که از آیات قرآن کریم دربارۀ گیاهان و ویژگیهای غذای انسان میگفت، آنجا بودم. حتّی در قدمزنانِ حیاط سازمان مرکزی دانشگاه که اصرار داشت در باغچههای حواشی آن درخت مثمر کاشته شود. دفتر کارش پُر بود از گلدانهای اهدایی واحدهای شمال کشور که نگاهش با دیدنشان میدرخشید و میگفت که اینها امانت و برای خودتان (دانشگاهیان) است و نه برای من. یادم میآید که اگر به تصاویر نمایشدادهشده در سخنرانیهایش دقت میشد، همیشه پر از طرح درخت و درختواره بود. استعارۀ درخت یا مفهوم درخت؟ نمیدانم؛ شاید هم ساختار مشهور درختِ دانش. حالا اردیبهشت شده و نیست که ببیند درختهای مثمر باغچههای سازمان، شکوفه و میوه گرفتهاند. یک ماه دیگر، یک سالی میشود که موعظهمان نمیکند و از دیدن لبخندِ روشن و روی گشادهاش محرومیم.
فکر میکنم چرا آنهمه درخت و رشد گیاهان را دوست میداشت؟ از نگاهِ آیاتی و اینکه گیاه، خلقِ خداست و مصنوع فناوری بشر نیست؟ از بابت تربیت و انس با طبیعت، و اینکه توصیه میکرد کودکان باید خاکبازی کنند و دانه بکارند و گیاه سبز کنند؟ از جهت امنیت غذا و داستانهای فراسودمندها و تراریختهها و اینکه خداوند نعمت را از زمین میرویاند و غذای بابرکت میدهد؟ شاید همۀ اینها. شاید هم خیلی ساده، دلش برای بهشت تنگ شده بود. گاهی که بخت یار بود و کنارش مینشستم، این را در نگاهش میدیدم.
برای ما معلّمها، مدرسه و دانشگاه مثل خانه نیست؛ خود خانه است؛ لذا اگر بگویم خانهخراب شدهام، بیراه نیست. قسیترین دشمن خدا روی زمین، خانههای ما و فرزندان ما را خراب کرده است. گیرم این هم بخشی از جنگِ خانهخرابکُن باشد. باید در ادامۀ فهرست جنایات علیه بشریت، در ستونی بعد از مغولِ کتابخانهآتشزَن، آن را نیز ثبت کرد. ولی معلّمها، معلّمها چهطور؟ دانشمندها چهطور؟ آن گلهای گلاب، از سیدالشّهداء(ع) مُزد خونشان را میگیرند؛ امّا چه کسی بهای هزینۀ محرومیت یک ملّت از آنان را در طول تمام سالهایی که از عمر شریفشان باقی مانده بود، میدهد؟ در برآورد خسارات، چگونه میتوان کوچِ اجباریشان را قیمت گذاشت؟ فکر روشنشان، قلب خدومشان، علم مفیدشان و روح وسیعشان را با چه معیاری میتوان سنجید؟
این روزها که سرکار میروم، با دیدن سبزی چشمنواز میدان دانشگاه بغض گریبانم را میگیرد. پیش خود تکرار میکنم که ای کاش میدان “دانشگاه”، میدان “دانشگاه” میماند و نمیشد میدان “شهید دکتر طهرانچی”. نه که جامۀ دیگری برازندۀ قامت نازنین او باشد، نه، بلکه از این باب که ای کاش ستارۀ فروزان و نزدیک دیگری، به همین زودی خاموش نمیشد. حالا اگر به زیارت سیّدالکریم(ع) بروید، اثر گلابی را که پروردگار از گلهای دستچین و آبِ چشم امثال ما معمولیها گرفته به چشم میبینید. معلّمهای خوب که فراموش نمیشوند؛ حتّی اگر صدسال هم بگذرد. بهتر که فکر میکنم، حالا دیگر پیوند بازار گل و اردیبهشت و روز معلّم و درختها چندان پنهان نیست. طهرانچی که گل گلاب بود، خودش هم معلّم بود و خودش هم باغبان بود. هم خودش برای ایران گُل میکاشت و هم به بذرها و دانهها فرصت جوانهزدن میداد. آنچه که در همردهها و همسنّوسالان و همکارانش کم و کمتر دیده شده است.
اردیبهشت که قصّههایش را گفته و لبخندهایش را زده، حالا با گذر از روز معلّم، بهنظر آهسته روضه میخواند:
«گُلی گُم کردهام، میجویم او را… به هر گُل میرسم، میبویم او را…»


روح دکتر تهرانچی و تهرانچی هایمان شاد که بعد از عمری تلاش و کوشش و عشق ورزیدن و جهاد فی سبیل الله در ملکوت اعلی عند ربهم یرزقون شدند و ما را به تماشا نشسته اند.
و چه روزگار سخت و ایام سنگینی است. انقدر سنگین که گذر ایام و مناسبتها را به یاد نداشتم و روز بزرگی چون روز معلم را به شما که مایه مباهات تمان در دانشگاه علوم و تحقیقات بوده و هستید فراموش کردم تبریک بگویم. هر چند این روزها انسان نمیداند تبریک بگوید یا… که داغ بزرگانمان همچنان بر جان سنگینی میکند و امیدوار به تداوم راه و اندیشه شهدایمان.
ارادتمند
شاگرد شما
محبت دارید؛ ممنونم؛ لشهیدنا لا نقول وداعا بل نقول الی اللقاء…
إلی اللقاء مع إنتصار الدم علی السیف
إلی اللقاء في الشهادة
إلی اللقاهء في جوار الأحبة
شاید یه چیزهایی گوشه کنارای ذهن گم بشه، اما چیزهایی نه. یه خاطره هایی از یه زمستون و بهار که بی هوا عطرش ذهن و دلت رو بر میگیره. عاقبت به خیرت هم می کنه ان شاءالله. تو حال و هوای استاد تنفس کردن. با اسپوتنیک وارد بحث شی، گزارش ونیور بوش بخونی، سند و عملکرد تحول رو فهم کنی، نقدهای داوری اردکانی رو درک کنی، تحلیل علم و مهندسی ابرقدرت ها رو مرور کنی، تاریخ تحول دانشگاه ایرانی رو فهم کنی، گزارش سیاستی نوشتن رو تمرین کنی، و …. همه این گفتمانت رو بیاری و معطر به عطر قرآن و معارف اهل بیت کنی. طعم چاشنی فناوری و فیزیک کوانتوم بهش بدی و …. از تحولی که شده و حل مساله نظام در دانشگاه آزاد بگی و ما همه مات و مبهوت… اصلاً تصوری نداشتم تا اینکه با عمق جان و دل باور کردم. دیدم آن چیزی که کسی باور نمی کرد. شدم مبلغش. هر جا رفتم گفتم برید از دانشگاه آزاد یاد بگیرید. خیلی ها هم بعدش آمدند و فهمیدند.
بارها حیف! کنشگری استاد، مرثیه درماندگی نهاد دانشگاه را به تحول و شدن و نزدیکی های قله افتخار رسونده بود. بارها حیف! بارها به تو مدیونیم…
وصف حال ما در کلاس مدیریت آموزش عالی، آقای دکتر درفش کاویان عزیز:
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود،
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود!
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش؛
بیچاره ندانست که یارش سفری بود…